سديد الدين محمد عوفى

465

متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )

و « 1 » از آنجا برون آمد « 2 » و « 3 » به در خانهء آن مطربه رفتيم « 4 » . آن مطربه « 5 » چون او را بديد گمان برد كه مگر از ثروت او چيزى مانده است « 6 » ، و حال او طراوتى گرفته . در بگشاد و از حال وى « 7 » پرسيد . جوان از سر « 8 » درد و رنج بادى سرد از دل گرم برآورد و اين بيت بگفت « 9 » از دست روزگار وز جور سپهر پير * بىوصل يار وانده فقرم چنين اسير « 10 » بدان كه « 11 » اين لباس به « 12 » عاريت خواسته‌ام « 13 » و بدين حال « 14 » خويشتن « 15 » به نزديك « 16 » تو آورده‌ام تا مگر « 17 » ديده يك دم « 18 » به جمال تو بياسايد « 19 » . آن زن « 20 » چون دانست كه بيچاره مفلس است « 21 » به استخفافى « 22 » هرچه تمامتر « 23 » او

--> ( 1 ) - مج : چون ( 2 ) - مج : آمديم ( 3 ) - مج - و ( 4 ) - مپ 2 : رفت ( 5 ) - مج - آن مطربه ( 6 ) - مج : باز ثروتى يافته است ( 7 ) - متن و مج و بنياد : او ( 8 ) - متن و مج و بنياد : راه ( 9 ) - مج : گفت بيت ( 10 ) - متن : نوميد مشو ز دهر و دلتنگ مدار * كايزد به كرم ساخته گرداند كار مج : رفت ز دست آن همه درمان كه بود * حال همانست و بتر ز آنكه بود ( 11 ) - متن + معلوم كند كه ، بنياد + اى زندگانى ، معلوم باشد ( مج ) - بدانكه ( 12 ) - مج - به ( 13 ) - مپ 2 : دارم ( 14 ) - مج - بدين حال ( 15 ) - بنياد + را ، مپ 2 و مج : خود را ( 16 ) - مپ 2 : به نزد ( 17 ) - مپ 2 و بنياد : كه ، مج : ساعتى ( 18 ) - مج - يك دم ( 19 ) - مج : برآسايد ( 20 ) - مج : زن مغنيه ( 21 ) - مج و بنياد + او را ( 22 ) - مج : باستخفاف ( 23 ) - مج : تمام